خرید بک لینک

درباره سایت

سیاهـــرگ

آخرین مطالب

امکانات وب

می چرخم، غلت می زنم، بالشت را برعکس می کنم و امیدوارم تا وقتی که هنوز خنک مانده، خوابم ببرد. نشد، دوباره برمی گردم به سمت چپ و دستهایم را روی سینه ام به هم گره می زنم، انگار روی میز مدرسه نشسته باشم. حتما معلم داد زده بود که ساکت باشید تخم جن ها، همه دست به سینه، تا یکم تو روتون می خندم جفتک میندازین. کلاس شبِ قبرستان می شد. تاریک، ساکت و تنها صدای مداوم پنکه سقفی بود که می آمد و هوای گرم و شرجی خرداد اهواز را با بوی معده و روده و عرق تن بچه ها پخش می کرد

برچسب: نویسنده: باران مهدوی تاريخ: سه شنبه 29 آذر 1401 ساعت: 14:12

صفحه بندی