شاید اگر کسی میتوانست از دورتر ماجرا را تماشا کند، انقدر دور که مثلا بتواند نقطه شروع ماجرا را ببیند و بعد با نگاهش این مسیر حالا دیگر طولانی را دنبال کند، پیوسته پیش برود و روزها و شبها را پی بگیرد، روزهایی که رفته است را ببیند، راههایی که گذرانده شده است و نشانهها و حرفها و کلمات را چنان راهنماهایی نگاه کند، تلاش کند که بفهمد که این شب مداوم از کدام روز به غروب رسید و در تاریکی معلق شد و همینطور که سرگرم تماشا است، ناگهان خود را در هزارتویی میبیند
برچسب:
نویسنده: باران مهدوی
تاريخ: سه
شنبه
29 آذر
1401 ساعت: 14:12