زمستان است. تازه از بیرون برگشتهایم خانه و من آب را از بشکههای سفید نفرتانگیز توی آشپزخانه ریختهام توی کتری و منتظریم که جوش بیاید. حتما تلوزیون روشن است با صدای کم. ساعت حوالی 10 شب است و من باید زودتر بروم. تو نشستهای روی بخاری. با شلوار جین و آن پلیور آبی نازک. موهایت را پشت سرت بستهای، عینک به چشم داری و آرایشت را پاک نکردهای. سردت است هنوز و همیشه وقتی هوا سرد بود و برمیگشتیم به خانه، تو مینشستی روی آن بخاری کوچک کنج هال.
برچسب:
نویسنده: باران مهدوی
تاريخ: سه
شنبه
29 آذر
1401 ساعت: 14:12