تمام لحظههایی که ذرهای روزمرگی آرام میگیرد، این ماجرای حل نشده از زیر آب بیرون میآید، روبرویم میایستد، نفس میکشد و من از ناکامی بزرگ در برابرش کلافه میشوم. میدانم که در هر صورت شکست خوردهام، از هر طرفی که مرور میکنم باز هم شکست خوردهام و تمام مابعد زندگیام را در حال تاوان دادنم و هر بودنی از زندگیام، تنها گفتگویی است با آن ناتمامی و ناکامی و همهی رسوب جانکاهش. رسوب آن "شکست"، آن چیزی که حالا دیگر خوب میدانم که یک لحظه نبود که تمام شده باشد،
برچسب:
نویسنده: باران مهدوی
تاريخ: سه
شنبه
29 آذر
1401 ساعت: 14:12