هنوز آن غروب عجیب تاریخی را، بیست و سه مهرماه گرم اهواز را، درست دوازده سال پیش را، آن پسرک نوزده سالهی خموده را، آن از خود بیرون آمدنها را، آن "خواندن بی آرزو چه میکنی ای دوست را"، و آن اتفاقها را، و دست و دل لرزیدنها را، بودنها را، خوابهای بی سر و شکل را، ساختنها و ترسیدنها و رویاها و جادهها و اتوبوسها را، کارون را، شروع شدنها و به آخر رسیدنها و سکوتها و تلنبارها و حرف نزدنها و تداومها و غیابها را، و غیابها را و تنهاییها را، و
برچسب:
نویسنده: باران مهدوی
تاريخ: سه
شنبه
29 آذر
1401 ساعت: 14:12